رویکردهای آموزش کارآفرینی
قصدم بر اين است که از بررسي رويکردهاي آموزش کارآفريني آغاز کنم. در ابتدا، اساس کار خود را بر مقالهاي از Thomas N. Duening & William W. Sherrill (2006) بنا مينهم که به بررسي منطقي – قياسي (Logico – Deductive) دورههاي تحصيلي (رويکردهاي آموزشي) پرداختهاند. ايشان شش رويکرد اساسي به شرح زير را شناسايي کردهاند و در نهايت پس از بررسي هر يک، رويکرد هفتمي با نام (Business Process Perspective) را ارائه دادهاند.
1- رويکرد طرح کسب و کار (Business Plan)
2- رويکرد منبع مبنا (Resource Based)
3- رويکرد انتخاب حقيقي (Real Option)
4- رويکرد مطالعه موردي (Case Study)
5- رويکرد شبيهسازي تجربه (Simulation Experience)
6- رويکرد شخصيت کارآفرينانه (Entrepreneurial Personality) َ
از آنجا که کارآفريني موضوع جديد محسوب ميشود، هنوز تحقيقهاي تجربي درباره رويکردهاي مختلف و اينکه کدام در عمل بهتر بوده، به اندازه کافي وجود ندارد. در کنار اين موضوع، ستيز ديدگاههاي گوناگون بر سر هدف غايي آموزش کارآفريني عامل ديگري است که ارزيابي رويکردها را مشکل ميسازد. درباره مقاله حاضر نيز بايد گفت که کار تجربي براي پشتيباني از يافتهها و ادعاهاي آن انجام نشده است، با اين حال همان طور که نويسندگان آن متذکر ميشوند از قدرت و ارزش استدلال قياسي (Deductive) برخوردار است. استدلال قياسي استدلالي است که از يک سري قضيه اثبات شده نتايج مشخص را استنتاج ميکند. در استدلال قياسي معتبر اگر قضايا صادق باشند، نتايج هم حتما درست خواهند بود. مانند: همه دانشجويان رشته مديريت کارآفريني بر فرايند تهيه طرح کسب و کار تسلط دارند. فرايند تهيه طرح کسب و کار شامل تحليل بازار ميشود. پس تمام دانشجويان مديريت کارآفريني بر تحليل بازار تسلط دارند. هر استدلال منطقي (Logical) نيازمند مجموعهاي از پارامترهاست تا چارچوبي را براي تحليل قياسي، مقايسه و ارزيابي (در اينجا تحليل، مقايسه و ارزيابي رويکردهاي شش گانه بالا) فراهم نمايند. نويسندگان مقاله ادعا دارند (بدون ذکر منبع) که پارامترهاي زير را با توجه به معيار توافق کلي (و ضمني) رويکردهاي مختلف بر آنها، به عنوان پارامترهاي تحليل و ارزيابي برگزيدهاند (به هر حال مطمئنا اين 6 پارامتر از طريق Survey يا رايگيري تهيه نشدهاند.)
1- آموزش کارآفريني بايد کل گرا (Holistic) باشد و دانشجو را بايد در يک ديدگاه وسيع با تمام اجزاي مورد نياز براي عمليات بنگاه آشنا سازد (مانند: بازاريابي، حسابداري، حقوق تجارت و ...).
2- بايد بر اساس تئوريهاي مشخصي بنا شده باشد (Theoretical Underpinning). بطوريکه دانشجو بتواند بين دادهها و اطلاعات گسسته رابطه برقرار کند.
3- بايد جريان منطقي (Logical Flow) داشته باشد. يعني دروس مختلف به صورت منطقي روي هم سوار شوند و در نهايت يک کل را تشکيل دهند.
4- بايد مهارتهاي کارآفريني (Entrepreneurial Skills) را در داشنجو ايجاد کند، نه اينکه فقط درباره کارآفريني باشد.
5- بايد واقعبين (Realistic) باشد. بايد دانشجو را با تمام مشکلات به راه اندازي يک کسب و کار / سازمان جديد آشنا سازد.
6- بايد با تحقيقات درباره موضوع کارآفريني سازگار باشد (Consistent with Research). چگونه کارآفريني را اثربخش تدريس کنيم؟ اجزا و عوامل موفقيت در کارآفريني چيست؟
بنا بر اين در نوشتههاي بعدي به بيان نتايج ارزيابي رويکردهاي شش گانه با استفاده از شش پارامتر بالا و علاوه بر آن به توضيح و شرح هر يک از رويکردها خواهيم پرداخت. فکر کنم حداقل دو نوشته آتي در مورد رويکرد طرح کسب و کار باشد.
ü اعداد: اخيرا مطالعهي 500 شرکت نشان داده که 28% بطور کامل يک طرح کسب و کار کلاسيک و رسمي را به انجام رساندهاند. همچنين فقط 4% از 500 شرکت تحقيق سيستماتيک کردهاند. مدت زمان فرايند برنامهريزي براي 63% از اين 500 شرکت چندماه بوده و تنها در 9% موارد از يک سال تجاوز کرده است. (Behide, 2000)
