تبليغاتX
Entrepreneurship

Entrepreneurship

كارآفريني

شناخت کارآفرینانه

 

سلام دوباره

نمي‌دانم مي‌شود اين دوباره نوشتن را شروعي دوباره ناميد يا خير. مدت زيادي از آخرين نوشته‌ مي‌گذرد. به دلايلي در اين مدت نتوانستم و / يا نخواستم كه بنويسم.

نتوانستنم آن بود كه وقت كافي و مناسب را براي تخصيص به وبلاگ در اختيار نداشتم. مي‌توانم به حجم بالاي تكاليف دانشگاه (كه اكثرا هم فاقد ارزش خاصي حداقل براي خود من بودند!) اشاره كنم.

نخواستنم آن بود كه نتيجه گرفتم موضوع آموزش يا يادگيري كارآفريني (يعني محور اصلي وبلاگ)، خيلي مورد علاقه اساتيد يا همكلاسي‌هايم نيست. علاقه‌مند بودم كه بتوانيم روي اين موضوع‌ها با هم گفتگو داشته باشيم و اگر بشود در عمل هم از آنها استفاده كنيم؛ كه نشد. شايد آنها هم فرصت كافي نداشتند.

به دلايل بالا و برخي علل ديگر،‌ تصميم گرفتم كه فعلا راجع به موضوع ديگري بنويسم. البته جرقه اين موضوع جديد شايد از دل همين نوشته‌هاي پيشين زده شد.

چند بار در كلاس‌هاي مختلف، زندگي نامه كارآفرينان را مرور كرديم. حتي مواقعي هم خود كارآفرينان ايراني راجع به زندگي خود سخنراني كردند. ولي احساس مي‌كردم كه گرچه مرور زندگي‌نامه‌ها مي‌تواند مفيد باشد ولي آنچه در بين اين كارآفرينان مشترك است نمي‌تواند عوامل شخصيتي يا دموگرافيك آنها (كه در زندگي‌نامه‌ها اكثرا به آنها اشاره مي‌شود) باشد. بعدها هم در چند كتاب و مقاله خواندم كه يكسان يا شبيه بودن عوامل مذكور در كارآفرينان، از نظر علمي و تجربي با نقد فراواني رو به رو شده است. پاسخ به اين سوال كه "كارآفرين كيست؟" از سوال‌هاي اساسي كارآفريني بوده و هست. هرچند به خاطر شكست در پاسخ به چنين سوالي، بيشتر تحقيق‌هاي كارآفريني روي آنچه كارآفرين انجام مي‌دهد و نه "آنكه او كيست" متمركز شدند. به قول ميشل و همكارانش (2007)، بر خلاف چنين شكستي، خود كارآفرينان و حتي كسانيكه از نزديك با آنها كار كرده‌اند، كارآفرينان را به گونه‌اي متفاوت از ديگران مي‌دانند. چنين تضادي در دنياي علم ودنياي عمل براي مدت‌ها تحقيق‌هاي كارآفريني را با چالش رو به رو ساخته بود.

همراه با پيشرفت‌هاي علم روان‌شناسي شناخت، كاربرد اين علم در حوزه كارآفريني هم مورد توجه قرار گرفت. به وي‍ژه آنكه تحقيق‌هاي بسياري نشان داده‌اند كه كارآفرينان راجع به موضوع‌هاي كارآفرينانه به گونه‌اي متفاوت از ديگران فكر مي‌كنند. ديدگاه جديدي با نام شناخت كارآفرينانه (entrepreneurial cognition) به وجود آمد كه بيان مي‌داشت وجه تمايز كارآفرينان با ديگران در ساختارها و فرايندهاي فكري ايشان است.

قصد من در اينجا معرفي كامل اين ديدگاه نيست و فقط مي‌خواستم محور جديد وبلاگ را معرفي كنم. بررسي ديدگاه شناخت كارآفرينانه از چند جهت براي من جالب است. اول آنكه موضوع جديدي است كه گرچه در مجله‌هاي علمي معتبر بسيار به آن توجه شده ولي در ايران به دلايل مختلفي كشف و معرفي نشده است. دوم آنكه كاربردهاي عملي اين موضوع بسيار جالب و چشمگير است (مثلا همين يادگيري كارآفريني مي‌تواند زمينه‌اي براي كاربرد آن باشد). سوم آنكه موضوع پايان‌نامه خود من در ارتباط با شناخت كارآفرينانه انتخاب شده است. البته عواملي هم هستند كه باعث مي‌شود در انتشار مطالبم كمي محافظه‌كار باشم! مثلا اينكه خيلي از مطالب را خود من در حال خواندن و يادگيري هستم و اول بايد مطمئن شوم كه درست و كامل فهميده‌ام.

 

Ø     اعداد: مجله ET&P تا كنون 3 وي‍ژه‌نامه خود را به موضوع شناخت كارآفرينانه اختصاص داده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:31  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

تعطیلی موقت

 

متاسفانه فعلا فرصت کافی برای بهنگام سازی ندارم. احتمالا تا پایان ترم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

رویکرد منبع مبنا در آموزش کارآفرینی (2)

 

 

·        - محمدرضاي عزيز، جواب يادداشت شما را در انتهاي نوشته (پس از بخش اعداد) آورده‌ام.

 

 ... يك منبع در نتيجه جذابيتش براي يك بازار مشخص ارزشمند خواهد شد. اگر كه قرار باشد از رويكرد منبع مبنا براي تدريس كارآفريني به مهندسان و فناوران استفاده شود، بايد براي آنها مفهوم "ارزشمندي" به عنوان يك مفهوم نشات گرفته از بازار جا بيفتد. مهندسان اغلب، ارزش را مفهومي انتزاعي مي‌دانند كه با توجه به معيارهايي همچون "تلورانس" يا "مشخصات فني" تعيين مي‌گردد. از اين رو تدريس "ارزش" به عنوان ابزاري براي اندازه‌گيري علاقه بازار، براي اين دسته از مخاطبان لازم خواهد بود. براي مثال تئوري نوآوري از هم گسسته (Disruptive Innovation) پيشنهاد مي‌كند كه برخي اوقات كارآفرينان مي‌توانند با ارائه نسخه‌اي بدتر از محصولي كه در حال حاضر هم وجود دارد (ولي مثلا با قيمت پايين‌تر) وارد بازار شوند. چنين نوآوري مي‌تواند به معني استفاده از مواد اوليه، طراحي يا فرايند مهندسي ضعيف‌تر باشد (ولي در عين حال براي بازار نيز ارزشمند باشد). چنين چيزي با انتظارات و درك مهندسان فني سازگار نيست. بايد قدرت بازار در استقرار تعريف مسلط و غالب از "ارزش" به ايشان آموزش داده شود.

مفهوم "سختي كپي‌برداري" يا "سختي جانشيني" نيز اصطلاحي مربوط به بازار – يا حداقل صنعت – است. خوشبختانه درك اين دو مفهوم براي فن‌سالاران و مهندسان سخت نيست. با توجه به آموزشهايي كه ديده‌اند، بين آنها رقابت براي منبع ابتكار و سرچشمه‌ بودن وجود دارد. آموزش تخصصي آنها بر پيشرفت شغلي از طريق ابتكار و ارجينال بودن تاكيد دارد و نه از طريق توسعه كسب و كار. با اين وجود باز هم مفهوم به خوبي منتقل مي‌گردد. دانشمندان و مهندسان آموزش ديده‌اند كه ارجينال بودن را به عنوان هدفي براي توسعه شغلي فردي ببينند. اين موضوع بي‌شباهت به مفهوم ارجينال بودن براي توسعه كسب و كار نيست. اين مفهوم همچنين شامل توجه به محافظت از دارايي‌هاي معنوي و نگهداري و دوام اين حفاظت در طول يك دوره زماني مشخص است. هر دوي اينها چه در شغل فني يك مهندس و چه در توسعه كسب و كار مهم است.

در اين نوشته و نوشته قبلي مرور مختصري بر مفاهيم "كميابي"‌، "ارزشمندي"، "سختي كپي‌برداري" و "سختي جانشين‌سازي" شد. در آينده، رويکرد منبع مبنا را با استفاده از شش پارامتر معرفي شده در نوشته‌هاي قبلي (کل‌گرايي، زيربناي تئوريک و ...) بررسي خواهيم کرد.

 

ü   اعداد:  طبق يک پيمايش (Survey) از 337 کسب و کارِ باشگاه‌هاي ژيمناستيک در ايالات متحده، تقريبا 100درصد مديران / مالکان  کسب و کار عقيده داشتند که از ميان منابع شش گانه، دو منبع انساني (Human) و شهرت (Reputation) بيشترين نقش را در موفقيت مالي بنگاه بازي مي‌کنند.

national research study conducted by Dr. Stuart G. McMahon (formerly of Temple University, Pa.).

 

                                                                                                                 


·  - محمد رضا در پست قبلي گفته بود: " در ادبيات استراتژي، رويکرد منبع محور در برابر رويکرد موقعيت‌يابي (Positioning) مطرح مي‌شود ... اولي اشاره به استفاده از منابع با همين چهار ويژگي دارد ]که[ براي رسيدن به قابليت کليدي (Core Competency) لازم است ... و دومي به اينکه يک جايگاه خوب در بازار پيدا کنيم ... يعني با رويکردِ منبع محور، حوزه تصميم منابع هست ... و در رويکرد Positioning حوزه تصميم بازار ... . ]اما[ در مورد رويکرد منبع محور در آموزش کارآفريني ... اين مطلبي که در پاراگراف آخر نوشته‌اي به نظرم بيشتر به رويکرد Positioning نزديک باشه ... "

 

 اما جواب:

تئوري resource-based بر توانايي‌ها (Strength)، دارايي‌ها (Assets) و قابليت‌هاي (Capabilities) كارآفرينان و فعاليت‌هاي اقتصادي ايشان متمركز است. بر طبق اين تئوري، مزيت‌هاي رقابتي پايدار (Sustainable Competitive Advantages) هنگامي خلق مي‌شود كه منابعي با چهار ويژگي بر شمرده شده در پست قبلي (ارزشمندي، كميابي، سختي كپي برداري و سختي جانشيني) را در اختيار داشته باشيم (ظاهرا عقيده اکثريت بر اين است که 2 ويژگي اول مزيت رقابتي ايجاد مي‌كنند و 2 مورد بعدي باعث پايداري آن مي‌شوند). مزيت‌هاي رقابتي پايدار، مزيت‌هاي رقابتي هستند، به اضافه‌ي يك مورد بسيار مهم: شركت‌هاي فعلي و بالقوه قادر نيستند (نخواهند بود) كه از چنين مزيت‌هاي رقابتي كپي‌برداري كنند. 

. اين ديدگاه در تضاد با نگاه به محيط خارجي بنگاه است. (مانند کارهاي Porter  که اساسا بر مبناي پارادايم Structure – Conduct (leadership) – Performance از تئوريIndustrial Organization  استوار است.

به نظر من گرچه تاکيد اصلي رويکرد منبع مبنا بر منابع داخلي بنگاه يا بازار منابع است اما نبايد اين رويكرد را بيگانه از بازار محصول دانست. در رويكرد منبع مبنا، تشكيل يك شركت مي‌تواند چنين فرايندي داشته باشد: منابعي را كسب مي‌كنيم (مثلا خلق تكنولوژي توليد ارزان برق در آزمايشگاه با توجه به اينكه در اين زمينه متخصص هستيم). بازار محصولي را مي‌يابيم كه منابع در اختيار ما بتواند در آن مزيت رقابتي پايدار ايجاد كند (به جستجوي فرصت بر مي‌خيزيم، اين فرصت در واقع يعني يافتن بازاري كه منابع در اختيار ما تا حد امكان چهار ويژگي گفته شده را در آن داشته باشد، گرچه با توجه به نوع منابع تقريبا بازارهاي محدودي را بررسي خواهيم کرد، مثلا وقتي به عنوان يک متخصص، دانش و تکنولوژي توليد ارزان قيمت برق را در اختيار داريم ديگر در بازار Fast Food که به دنبال فرصت نمي‌گرديم!)، سپس به اقتصادي سازي منابع در اختيار مي‌پردازيم (توليد اقتصادی / فروش يا اجاره منبع به بنگاههای موجود در بازار / توليد محصول ميانی برای بازار نهايی با استفاده از منبع) . رويکرد منبع مبنا بر خلاف حالتي است كه ابتدا بازاري را با توجه به جذابيت ساختارش انتخاب مي‌کنيم، (شايد طيف وسيعي از بازارها از Fast Food گرفته تا Interior Design  را بررسي و به دنبال فرصت بگرديم.). سپس استراتژي ورود به بازار را انتخاب مي‌کنيم و منابع مورد نياز را از طريق ارزيابي آلترناتيوهاي سرمايه‌گذاري مشخص، تامين مي‌کنيم (اگر که تا بحال تامين نکرده باشيم). اگر يادت باشد در نوشته قبلي اشاره کرده بودم رويکرد منبع مبنا بيشتر مناسب کارآفرينان تکنولوژي است و کارآفرينان خدمات بيشتر به دنبال فرصت مي‌گردند.

ارزشمندي يك منبع اين گونه تعيين مي‌گردد که بايد بين سرمايه‌گذاري و هزينه‌هاي مورد نياز براي تامين، نگهداري، توسعه و استفاده از آن (که با توجه به وضعيت داخلي بنگاه يا بازار منبع يا صنعت تعيين مي‌گردند) از يک سو و ارزشي که آن منبع (يا قابليت‌هاي ناشي از سيستمي از منابع) مي‌تواند در آينده در يك بازارِ محصول خلق کند، از سوي ديگر دست به ارزيابي بزنيم يا تحليل هزينه / منفعت کنيم. کارآفرينان بايد بتوانند 1) اين ارزيابي و مقايسه را نسبت به رقبا بهتر انجام دهند. 2) بتوانند بين منابع هماهنگي و همکاري ايجاد کرده و آنها را در جهت ماموريت و چشم‌انداز سازماندهي کنند.

مجددا به عقيده من، كميابي يك منبع، هم به بازارِ عرضه آن منبع بستگي دارد (مثلا كمبود متخصص در صنعت حرفه‌اي چاپ در ايران) و هم به صنعت توليدکننده محصول (مثلا شايد ماشين آلات طراحي پيشرفته وجود داشته باشد ولي صنايع چاپ ما بدليل ضعف مالي يا تحريمها نتواند به راحتي آنرا تامين کند.)  حال اين كمبود مي‌تواند كمك كند تا داشتن منبع مذكور در بازار مشخصي (مانند بازار تبليغات گرافيكي) باعث ايجاد مزيت رقابتي گردد (هر چند ظاهرا انتقاداتي به اين موضوع وارد است که کميابي نمي‌تواند باعث ايجاد ارزش يا مزيت رقابتي گردد و شايد فقط بتواند آنرا حفظ کند).

همان طور که پيشتر هم اشاره شد، قابليت جانشين سازي يا کپي‌برداري نيز حداقل مفاهيمي مرتبط به صنعت هستند. مثلا فرض کنيم در صنعت نرم‌افزار ما کپي‌برداري منع قانوني نداشته باشد (يا شرکت توليدکننده ساز و کارهاي لازم را براي حفاظت از دارايي خود پيش‌بيني نکرده باشد، در اين حالت اگر بهترين متخصصان ديتا بيس را هم در اختيار داشته باشيم، پس از توليد ديتا بيس ممکن است به راحتي ديگران آنرا کپي‌برداري کنند.) براي سختي جانشين‌سازي هم در صنعت يا بازار محصول مي‌توان مثال زد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:53  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

رويكرد منبع مبنا در آموزش کارآفرینی (1)

 

اين رويكرد (Resource Based) بر ديدگاهي تئوريكال با همين نام متمركز است. رويكرد منبع مبنا تلاش مي‌كند تا فعاليت و موفقيت كارآفرينانه را در قالب فرايند بهره‌برداري از منابع توضيح دهد. اولين بار Marc Dollinger رويكرد مذكور را به تفصيل در كتاب خود با نام “ Entrepreneurship: Strategies & Resources “ مورد بحث و بررسي قرار داد. Peter Drucker نقش کارآفرينان را جمع آوري و استفاده از منابع مي‌داند، اما اشاره مي‌کند منابعي که به ايجاد نتيجه منتهي مي‌شوند، بايد به فرصت‌ها اختصاص داده شوند و نه به مسائل و مشکلاتِ ]بي اهميت[. بر اساس اين ديدگاه، كارآفرينان موفق، اشخاصي هستند كه قادر به گردآوري و بكار انداختن منابع هستند؛ با اين شرط كه منابع مذكور بايد چهار وي‍ژگي حياتي زير را دارا ‌باشند:

1- كمياب باشند. (rare)

2- ارزشمند باشند. (valuable)

3- نمونه برداري از آنها سخت باشد. (hard to copy)

4- جايگزين‌ سازي آنها دشوار باشد. (difficult to substitute)

هدف رويكرد منبع مبنا در آموزش كارآفريني اين است كه دانشجويان به اين درك برسند كه كارآفريني اساسا، جمع‌آوري و استفاده از منابع موجود به طرق جديد است. سازماندهي منابع به روشي كه براي بازار ارزشمند باشد، فرصت‌هاي توليد سود را فراهم خواهد ساخت.

در دوره‌هاي آموزش كارآفريني كه از رويكرد مذكور بهره مي‌برند، اجزاي منحصر به فردي – به ويژه براي دانش‌جويان و دانش‌آموختگان رشته‌هاي مهندسي – به شرح زير وجود دارد:

1- اشاره به "كميابي" به عنوان سرچشمهِ خلق ارزش

2- تعريف "ارزش" به عنوان يك كاركرد از بازار

3- اهميت حفاظت از ارزش از راه‌هاي قانوني

كميابيِ يك منبع ]يكي از عوامل لازم است[ كه آن منبع را ارزشمند مي‌سازد. طبق اين رويكرد، كارآفرينان آموزش مي‌بينند كه به جستجوي فرصت‌‌هاي بازار برخيزند؛ در جايي كه فراهم سازي يك محصول (كالا / خدمت) نسبتا امري نادر است. اين حالت بيشتر در بازارهايي به چشم مي‌خورد كه تعداد محدودي رقيبِ فعال در بازار وجود داشته باشد يا در بازارهايي كه حول ارائه محصولاتِ بي نظير و بديع شكل گرفته باشند.

دانشجويان آموزش مي‌بينند كه چگونه بازار را براي يافتن فرصت‌هاي منحصر به فرد تحليل نمايند و چگونه ابزارهاي لازم را براي حفاظت از موقعيت خود در بازار مستقر كنند. اين رويکرد براي آموزش کارآفريني بيشتر متناسب کارآفرينانِ تکنولوژي است تا کارآفرينانِ خدمات. به بيان ديگر، مفاهيم "کميابي" و "حفاظت از دارايي‌هاي معنوي" بهتر توسط مهندسان و تکنولوژيست‌ها (فن سالاران) درک مي‌شوند (کساني که محصولات يا تکنولوژي‌هاي جديد را در آزمايشگاه توليد کرده‌اند و در عين حال علاقه‌مندند که نوآوري خود را بارور ساخته و اقتصادي نمايند. مانند: Spin-Outها). مي‌توان گفت در نقطه مقابل ايشان، دانشجويان رشته‌هاي کسب و کار هستند (کساني که مشتاق به راه‌اندازي يک رستوران، کافي شاپ يا خدماتي از اين دست هستند.). دسته دوم (دانش جويان کسب و کار) آنقدر که روي "فرصت" يا "پاسخ‌گويي سريع به بازار" علاقه‌مند هستند، انگيزه‌اي به تمرکز روي "منابع" ندارند (بدون ذکر منبع).

                                                                                                             ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:20  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

رویکرد طرح کسب و کار در آموزش کارآفرینی (2)

 

رويکرد طرح کسب و کار به آموزش کارآفريني، در پارامترهاي 1 (کل‌گرايي)، 4 (پرورش مهارت‌هاي کارآفريني) و5 (واقع‌گرايي) اثربخش است؛ اما در ارتباط با پارامترهاي 2 (وجود زيربناي تئوريک)، 3 (جريان منطقي بين درس‌ها) و 6 (سازگاري با تحقيقات)، جاي صحبت داشته و رويکرد مناسبي به شمار نمي‌رود.

براي نمونه، يک طرح اثربخش کسب و کار با ايجاد مهارت‌هاي تحليل بازار و تحليل مالي، باعث پرورش مهارت‌هاي کارآفريني (پارامتر 4) دردانشجو مي‌شود. دانشجو در زمان تمرين طرح کسب وکار براي اولين بار بطور جدي در مورد معرفي يک محصول به بازار مي‌انديشد و خود را در برابر اين پرسش قرار مي‌دهد که آيا مردم تصميم به خريد پيشنهاد وي خواهند گرفت يا خير. چنين نگراني‌هاي مالي و بازاري موجب بهبود ميزان واقع‌گرايي دانشجويان (پارامتر 5) مي‌شود. توجه داشته باشيد، آنچه در درس‌هاي (مديريت) مالي و بازاريابي ارائه مي‌شود، اغلب در غياب کاربرد‌هاي دنياي واقعي تحت سلطه مفهوم و تئوري قرار مي‌گيرند. چنين درس‌هايي به هيچ وجه نمي‌توانند جاي يک درس طرح کسب وکار را بگيرند.

بطور کلي مفاهيم استاندارد و مرکزي به عنوان زيربناي رويکرد طرح کسب وکار وجود ندارد. بجاي آن دانشجويان آموزش مي‌بينند که چگونه با بکار بردن اصطلاحات مد روز مانند " Core Competence " چاشني طرح را زياد کنند! اين الفاظ پر زرق و برق به‌گو‌نه‌اي آموزش داده نمي‌شوند، ياد گرفته نمي‌شوند يا بکار نمي‌روند که تعميم (Generalization) را از يک زمينه به زمينه ديگر ممکن بسازند. از اين رو پارامتر 2 (زير بناي تئوريک) در رويکرد طرح کسب وکار عقيم است.

در حالي که فرايند منطقي‌اي براي تهيه يک سند روشن و قابل فهم (طرح کسب وکار) وجود دارد، اما نمي‌توان آنرا ساختماني از فهم دانست که مثلا يک درس روي دانش بدست آمده از درس قبلي ساخته شده باشد. در واقع طرح کسب وکار، پايه‌ کمي را براي مرحله بعدي آموزش فراهم مي‌بيند. براي نمونه واقعا سخت است که درسي با عنوان "چگونگي استفاده از طرح کسب وکار براي اداره عمليات کسب وکار" بيابيد. معمولا هنگامي که طرح نوشته شود، کار به پايان مي‌رسد!

فکر مي‌کنم فعلا تا همين اندازه براي آشنايي با رويکرد طرح کسب وکار کافي باشد. بطور يقين مطالب ناگفته زيادي براي آينده باقي خواهد ماند. مثلا اينکه مي‌توان درون همين رويکرد، مدل‌هاي مختلفي را پيدا کرد (براي نمونه: contingency based business plan model of) يا اينکه بخشي از گفته‌هاي اين متن، تحت تاثير رويکرد هنجاري (normative) بوده است.

بطور خلاصه، طرح‌هاي کسب و کار را مي‌توان آشکارسازي يا ابراز فعاليت‌هاي جمع‌آوري و خلاصه‌سازي اطلاعات مرتبط با تصميم (Relevant Info.) دانست. با اين ديدگاه، طرح کسب و کار از طريق کاهش عدم قطعيت، کارايي را افزايش داده و احتمال تصميم‌گيري اشتباه در قدم‌هاي مختلف فرايند سازماندهي را نيزکم مي‌کند (Hax & Majluf, 1984). اما نتايج تحقيق‌هاي تجربي يا برخلاف اين فرض (ارتباط بين برنامه‌ريزي و بازده و رشد بنگاه) هستند يا که پشتيباني کمي از آن مي‌کنند (Honic, 2003). معروف است که طرح کسب وکار و آموزش تهيه طرح و کسب و کار به ويژه در حوزه کارآفريني، بيش از آنکه در کارايي (و اثربخشي) ريشه داشته باشد؛ از الزام به رعايت تشريفات سرچشمه مي‌گيرد (Meyer & Rowan 1977). براي نمونه بانک‌ها و سرمايه‌گذاران اغلب پيش از تصميم‌گيري (يا به صورت بدبينانه پيش از بيان رسمي تصميم گرفته شده) از شما تقاضاي ارائه يک طرح جامع کسب و کار را خواهند کرد. Honig & Karlsson بر اساس تحليل تجربي خود که با بهره‌گيري از Institutional Theory انجام گرفته، بيان مي‌دارند که عوامل اجباري، تقليدي و هم‌ريخت‌بيني هنجاري (Normative Isomorphism)، کارآفرينان نوظهور را وادار مي‌سازد تا به تهيه يک طرح کسب و کار اقدام نمايند.

از سوي ديگر تهيه يک طرح کسب و کار، هاله‌اي از رسميت را و اعتقاد راسخ را فراهم مي‌کند. وجود اين موارد اغلب لازم است تا فرد (کارآفرين نوظهور) بطورجدي ايجاد يک سازمان جديد را دنبال کند. تهيه طرح کسب و کار اولين قدم به سوي فرايندي است که کارآفريني ناميده مي‌شود، اما بر خلاف فعاليت کارآفريني، اصولا بر ايده‌ها تمرکز دارد و نه بر عمل.

 

ü   اعداد:  بر اساس يک Survey، 83% پاسخ داده‌اند که که طرح کسب وکار داشته‌اند. از 17 درصدي که نداشته‌اند بيشترين دليل، نبود زمان کافي براي نوشتن چنين طرحي بيان شده است (براي نمونه ممکن بوده که فرصت از دست برود). فقط 3% پاسخ‌دهنگان گفته‌اند که فکر نمي‌کردند که به داشتن طرح کسب وکار نيازي باشد.

63% بيان داشته‌اند که طرح کسب وکار را براي نشان دادن به سرمايه‌گذاران (مانند بانک‌ها) آماده کرده‌اند. اما در عين حال 53% از همين 63% بر اهميت نقش طرح کسب وکار به عنوان يک ابزار مديريتي نيز تاکيد داشته‌اند.

Profit Dynamics Inc., a management consulting firm based in Phoenix, Arizona.1999

  

  • پرسش:  نوشتن يک طرح کسب وکار، چه زماني به پايان مي‌رسد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:24  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

رویکرد طرح کسب و کار در آموزش کارآفرینی (1)

 

 

در اين رويکرد،  "طرح کسب و کار" فاکتور اصلي در موفقيت شروع يک فعاليت اقتصادي جديد (venture) پنداشته می‌شود. طرح براي يک کسب و کار حقيقي (مانند کسب و کاري که دانشجو در آن به فعاليت مشغول است) يا براي يک کسب و کار خيالي (ترجيحا دانشجو به تعقيب يا يادگيري بيشتر درباره آن کسب و کار علاقه داشته باشد) توسعه داده مي‌شود. نقش مربي در اين رويکرد کمک به دانشجو است تا بتواند بر اساس مفاهيم انتخاب شده، يک طرح کسب و کار "منطقي" را  توسعه دهد.

اهداف اصلي رويکرد:

1-     آموزش چگونگي نوشتن  (Writing) يک طرح کسب و کار کامل

2-     آموزش چگونگي هدايت تحقيق در بازار و صنعت

3-     آموزش چگونگي توسعه يک طرح مالي (نيازمندي‌هاي مالي،  پيش‌بيني عواقب مالي و ...)

4-     آموزش چگونگي منسجم‌سازي (يکپارچه‌سازي) جنبه‌هاي گوناگون (مانند جنبه‌هاي بازار، مالي، فني و...) در مفهوم کسب و کار.

در کل رويکرد کسب و کار به آموزش کارآفريني حول يک طرح کسب و کار استاندارد فرموله مي‌شود. چنان طرحي اغلب (و نه لزوما) شامل موارد زير است:

1-     خلاصه اجرايي طرح  Executive Summary

2-     کلياتي در مورد محصول   Product Overview

3-     تحليل بازار   Market Analysis

4-     تحليل صنعت  Industry Analysis

5-     تحليل رقابتي  Competitive Analysis

6-     استراتژي بازاريابي  Marketing Strategy

7-     عمليات   Operations

8-     تيم مديريتي  Management Team

9-     خلاصه مالي  Financial Summary

دانشجويان سعي مي‌کنند با قواعدي که مي‌آموزند (به ويژه مختصر نويسي) محتواي قابل دفاعي را براي هر يک از 9 قسمت بالا تهيه کنند.

اين گونه فرض مي‌شود که خواننده اصلي طرح کسب و کار "سرمايه‌گذاران" هستند. بنا براين محتوا بايد در جهت نشان دادن قابليت دوام فعاليت اقتصادي و نرخ بازگشت سرمايه براي سرمايه‌گذاران بالقوه باشد.

دانشجويان براي تهيه محتوا و مطالب مورد نياز، انواع روش‌هاي جمع‌آوري و تحليل اطلاعات از منابع اوليه (مانند Survey) يا ثانويه را مي‌آموزند.

رويکرد کسب و کار، مطابق با باور عمومي دنياي واقعي اين حس را دارد که در اغلب موارد کارآفرينان موفق، کسب و کار خود را بر اساس يک طرح کسب و کار کامل بنا نهاده‌اند. در حالي که استفاده از چنان طرح‌هايي جهان شمول نيست - احتمالا منظور نويسندگان بيشتر طرح‌هاي کسب و کار کلاسيک و رسمي مي‌باشد؛ مانند آنچه در بالا معرفي شد.-  اما مطلوبيت فرض شده براي طرح کسب و کار، تکيه گاه اصلي اين رويکرد است.

 

مشکلات رويکرد طرح کسب و کار

1-   اگر در دوره‌هاي تدوين طرح کسب وکار (دوره‌هاي مستقل از کارآفريني) شرکت کرده باشيد، احتمالا با اين نظر موافقيد که سهم زيادي از زمان صرف آموزش نوشتن اثربخش (انشا‌ نويسي ويژه اين کار) مي‌شود. اين همان چيزي است که بيشتر مربيان و اساتيد کارآفريني در آن ضعيفند  و عموما علاقه‌اي به تدريس آن هم ندارند (بدون ذکر منبع).

2-   زماني که تعداد طرح‌هاي کسب و کار نوشته شده در يک کلاس زياد باشد، استاد اغلب به سادگي از کنار صورت ماجرا (قواعد نوشتاري و نحوه  تنظيم گزارش) عبور کرده و بر تحليل مفاهيم بنيادين و مقصود پشت‌پرده متن متمرکز مي‌شود. در اين حالت دانشجو ممکن است به اشتباه بپندارد که لحن نوشتاري و ادبيات وي براي استاد – و فاجعه‌بارتر براي سرمايه‌گذار بالقوه – پذيرفتني است.

3-   تاکتيکي که اساتيد اغلب براي محدودسازي تعداد طرح‌هاي کسب وکار به کار مي‌بندند، گردآوري دانشجويان در "تيم" است؛ تا ايشان با همکاري هم يک طرح کسب وکار مشترک را توسعه دهند. چيزي که در ظاهر از آن با نام کار تيمي ياد مي‌شود. اين تاکتيک منجر به تقسيم تخصصي کار بين دانشجويان و از دست دادن تسلط بر کل طرح مي‌گردد. در واقع هر شخصي قسمتي از کار تهيه طرح کسب و کار را عهده‌دار مي‌شود. اين موضوع يکي از اهداف اصلي رويکرد طرح کسب وکار را با چالش مواجه مي‌سازد: توسعه توانايي يکپارچه‌سازي جنبه‌هاي گوناگون براي راه‌اندازي يک فعاليت اقتصادي جديد (هدف اصلي چهارم رويکرد که بالاتر عنوان شده بود).

4-   در نهايت و بيشترين چالش در سد راه اين رويکرد، فقدان تحقيقات تجربي کافي براي پشتيباني از مطلوبيت طرح کسب و کار براي  يک بنگاه در حال راه‌اندازي است. در حقيقت، ادبيات کارآفريني به اين نتيجه رسيده که صرف کردن زمان زياد براي برنامه‌ريزي و فرمول‌بندي استراتژي مي‌تواند براي کارآفريني ضدبهره‌ور باشد. اندک تحقيق‌هاي تجربي اخير، صرفا رابطه‌ای شکننده‌ بين اثربخشي برنامه‌ريزي استراتژيک و عملکرد بهبود يافته در سطح يک بنگاه پيش‌تر استقرار ياقته (Corporate) را نشان مي‌دهد. براي فعاليت‌هاي اقتصادي کارآفرينانه (در شرف راه‌اندازي) ارتباط بين نقش برنامه‌ريزي و عملکرد حتي ضعيفتر است.

 

ادامه دارد...

 

 

ü    اعداد: 78 دانشگاه از 100 داشنگاه برتر، دوره‌هاي آموزشي برنامه‌ريزي کسب وکار را ارائه مي‌دهند (Duening T.N., & W.W.  Sherrill; 2005)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:32  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

رویکردهای آموزش کارآفرینی

 

 

قصدم بر اين است که از بررسي رويکردهاي آموزش کارآفريني آغاز کنم. در ابتدا، اساس کار خود را بر مقاله‌اي از Thomas N. Duening & William W. Sherrill (2006) بنا مي‌نهم که به بررسي منطقي – قياسي (Logico – Deductive) دوره‌هاي تحصيلي (رويکردهاي آموزشي) پرداخته‌اند. ايشان شش رويکرد اساسي به شرح زير را شناسايي کرده‌اند و در نهايت پس از بررسي هر يک، رويکرد هفتمي با نام (Business Process Perspective) را ارائه داده‌اند.

1-     رويکرد طرح کسب و کار (Business Plan)

2-     رويکرد منبع مبنا (Resource Based)

3-     رويکرد انتخاب حقيقي (Real Option)

4-     رويکرد مطالعه موردي (Case Study)

5-     رويکرد شبيه‌سازي تجربه (Simulation Experience)

6-     رويکرد شخصيت کارآفرينانه (Entrepreneurial Personality) َ

 

از آنجا که کارآفريني موضوع جديد محسوب مي‌شود، هنوز تحقيق‌هاي تجربي درباره رويکردهاي مختلف و اينکه کدام در عمل بهتر بوده، به اندازه کافي وجود ندارد. در کنار اين موضوع، ستيز ديدگاه‌هاي گوناگون بر سر هدف غايي آموزش کارآفريني عامل ديگري است که ارزيابي رويکردها را مشکل مي‌سازد. درباره مقاله‌ حاضر نيز بايد گفت که کار تجربي براي پشتيباني از يافته‌ها و ادعاهاي آن انجام نشده است، با اين حال همان طور که نويسندگان آن متذکر مي‌شوند از قدرت و ارزش استدلال قياسي (Deductive) برخوردار است. استدلال قياسي استدلالي است که از يک سري قضيه اثبات شده نتايج مشخص را استنتاج مي‌کند. در استدلال قياسي معتبر اگر قضايا صادق باشند، نتايج هم حتما درست خواهند بود. مانند: همه دانشجويان رشته مديريت کارآفريني بر فرايند تهيه طرح کسب و کار تسلط دارند. فرايند تهيه طرح کسب و کار شامل تحليل بازار مي‌شود. پس تمام دانشجويان مديريت کارآفريني بر تحليل بازار تسلط دارند. هر استدلال منطقي (Logical) نيازمند مجموعه‌اي از پارامترهاست تا چارچوبي را براي تحليل قياسي، مقايسه و ارزيابي (در اينجا تحليل،  مقايسه و ارزيابي رويکردهاي شش گانه بالا) فراهم نمايند. نويسندگان مقاله ادعا دارند (بدون ذکر منبع) که پارامترهاي زير را با توجه به معيار توافق کلي (و ضمني) رويکردهاي مختلف بر آنها، به عنوان پارامترهاي تحليل و ارزيابي برگزيده‌اند (به هر حال مطمئنا اين 6 پارامتر از طريق Survey يا راي‌گيري تهيه نشده‌اند.)

1-   آموزش کارآفريني بايد کل گرا (Holistic) باشد و دانشجو را بايد در يک ديدگاه‌ وسيع با تمام اجزاي مورد نياز براي عمليات بنگاه آشنا سازد (مانند: بازاريابي، حسابداري، حقوق تجارت و ...).

2-   بايد بر اساس تئوري‌هاي مشخصي بنا شده باشد (Theoretical Underpinning). بطوريکه دانشجو بتواند بين داده‌ها و اطلاعات گسسته رابطه برقرار کند.

3-   بايد جريان منطقي (Logical Flow) داشته باشد. يعني دروس مختلف به صورت منطقي روي هم سوار شوند و در نهايت يک کل را تشکيل دهند.

4-     بايد مهارت‌هاي کارآفريني (Entrepreneurial Skills) را در داشنجو ايجاد کند، نه اينکه فقط درباره کارآفريني باشد.

5-     بايد واقع‌بين (Realistic) باشد. بايد دانشجو را با تمام مشکلات به راه اندازي يک کسب و کار / سازمان جديد آشنا سازد.

6-   بايد با تحقيقات درباره موضوع کارآفريني سازگار باشد (Consistent with Research). چگونه  کارآفريني را اثربخش تدريس کنيم؟ اجزا و عوامل موفقيت در کارآفريني چيست؟

 

بنا بر اين در نوشته‌ها‌ي بعدي به بيان نتايج ارزيابي رويکرد‌هاي شش گانه با استفاده از شش پارامتر بالا و علاوه بر آن به توضيح و شرح هر يک از رويکردها خواهيم پرداخت. فکر کنم حداقل دو نوشته آتي در مورد رويکرد طرح کسب و کار باشد.

 

ü   اعداد: اخيرا مطالعه‌ي 500 شرکت نشان داده که 28%  بطور کامل يک طرح کسب و کار کلاسيک و رسمي را به انجام رسانده‌اند. همچنين فقط 4% از 500 شرکت تحقيق سيستماتيک کرده‌اند. مدت زمان فرايند برنامه‌ريزي براي 63% از اين 500 شرکت چندماه بوده و تنها در 9% موارد از يک سال تجاوز کرده است.  (Behide, 2000)

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 0:49  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  | 

پرسش‌ها

آيا کارآفريني را مي‌توان آموزش داد؟ سوالي که از بدو ورود به اين رشته (کارشناسي ارشد در مديريت کارآفريني) و حتي پيش از آن براي من وجود داشته است. بعدها متوجه شدم براي تعداد چشمگيري از همکلاسي‌هايم نيز!

چرا اين سوال به وجود مي‌آيد!؟ شايد به خاطر عقيده‌اي نهفته در ضمير ناخودآگاه ما که کارآفرينان را افرادي واقعا "متفاوت" مي‌پندارد. شايد به خاطر وزن زيادي است که برخي از فرهنگ‌ها يا شخصيت‌ها براي عوامل موقعيتي (Situational Factors) و يا قضا و قدر قائل مي‌شوند.

سوال ديگري را مطرح مي‌کنم. آيا مي‌توان کسي را کارآفرين کرد؟ آيا کارآفرين، کارآفرين به دنيا مي‌آيد؟ يا اينکه کارآفرين ساخته (پرورش) مي‌شود؟

سوال‌هاي عميقي که ظاهرا جواب قانع کننده‌اي ندارند. اصلا چرا بايد اين پيش‌فرض را بپذيريم که هر سوال فقط يک جواب منحصر به فرد دارد!

کارآفريني درون هرکسي نهفته است. مانند توانايي شنا کردن که در هر کسي وجود دارد. به ياد آوريد زماني که شنا بلد نبوديد. درباره شنا و شناگران چه مي‌پنداشتيد؟ پس از آنکه شروع به يادگيري کرديد چطور؟ و پس از آنکه يادگرفتيد؟ از طرف ديگر احتمالا هدف مربي شناي شما – حداقل در بدو امر – اين نبوده که شما را تبديل به Benoit Lecomte کند. (کسي که در سال 1998 عرض اقيانوس اطلس را با شنا پيمود.) احتمالا هدف وي اين بوده که شما به بهترين شناگري که مي‌توانيد باشيد، تبديل شويد. هدف آموزش کارآفريني نيز تدريس کارآفريني به معني تبديل شدن هر دانش‌آموخته اين رشته به يک آقاي بيل‌گيتس يا خانم مارتا استوارت نيست؛ بلکه هدف کمک به دانشجويان است تا تبديل به بهترين کارآفريني شوند که مي‌توانند باشند (يا حتي بهترين تسهيل‌کننده کارآفريني که میتوانند بشوند.)

سوال‌هاي بسياري براي من مطرح بوده / مطرح است. آيا کارآفريني صرفا به عنوان حوزه مشترک يا تعامل و کاربرد متقابل ساير علوم روي يک موضوع مشترک خاص است؟ يا اينکه مي‌توانيم کارآفريني را به عنوان يک حوزه مستقل دانش يا يک زير حوزه مستقل از يک فيلد کلان‌تر (مانند مديريت) شناسايي کنيم؟ در اين صورت نه تنها حوزه دانش کارآفريني از يافته‌هاي ساير علوم بهره مي‌برد بلکه مي‌تواند و بايد يافته‌هاي خود را به حوزه‌هاي علوم مرتبط نيز منتقل نمايد. اگر اين دانش حوزه مستقلي باشد، مي‌توانيم تحقيقاتي را بيابيم که مختص همين حوزه باشد. اما مرز اين دانش کجاست؟ آيا به اندازه کافي وسيع و در عين حال عميق است؟ کارآفريني چه کمک‌هايي را از ساير علوم مانند مديريت، اقتصاد، روان شناسي، مهندسي و ... گرفته است و چه چيزي را به آنها منتقل نموده؟

در حالي که دانشکده‌هاي کسب و کار و مديريت خاستگاه اوليه اين رشته محسوب مي‌شوند، ولي آيا اين روند را بايد در آينده نيز ادامه داد؟ آيا کارآفريني نيازمند دانشکده‌اي مستقل است؟ يا اينکه کارآفريني را مي‌توان در دانشکده مهندسي نيز ارائه داد (براي نمونه MIT

 

ü      اعداد: بر اساس برآوردها، امروزه آموزش کارآفريني در بيش از 1600 دانشکده کسب و کار و 500 دانشکده مهندسي ارائه مي‌شود.

 

چه رويکردهايي براي آموزش يا انجام تحقيقات کارآفريني وجود دارد؟ نقاط ضعف و قوت آنها کجاست؟ چه مفاهيم، تئوري‌ها و روش‌هايي در قالب هر رويکرد وجود دارد؟

آنچه که من در اينجا خواهم نوشت تلاشي خواهد بود براي پاسخ به پرسش‌هاي مطرح شده در بالا. براي اين کار از مقاله‌هاي نوشته شده، کتاب‌ه‌ا، بحث‌هاي انجام گرفته در دانشکده، نظرات خوانندگان و آنچه از دنياي واقعي کسب و کار قابل ذکر است، ياري خواهم گرفت. سعي من بر اين است که از سخنان مبتني بر شعور عامه مانند "کارآفرينان افرادي خلاق و با پشتکار هستند." دوري بگزينم. شايد اين سخن درست باشد، شايد هم نباشد؛ ولي تا زماني که تحقيقات سيستماتيک و علمي توجيهات / دلايل / شواهد کافي براي رد يا پذيرفتن آن بطور کلي يا اقتضايي را فراهم نکرده‌اند، چنين سخناني فاقد ارزش اساسي خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 19:15  توسط Mohsen.Mirzaghorbanali  |